شبی که به دنیا آمدم برف میبارید و هوا خیلی سرد بود . دانه های سفید برف به آرامی بر پشت بامها مینشست . پدرم فانوس به دست ، زنهای همسایه را یک به یک بر بالین مادرم آورد . مادرم انتظار پسری را میکشید که نامش را رحمان گذاشته بود تا با دیگر پسرش رحیم هم بازی شود . خواهر برادرهای بزرگترم در اتاق مجاور همگی بیدار بودند و کنجکاو که نوزاد دختر خواهد شد یا پسر؟
برف همچنان میبارید ، سرانجام دختری متولد شد که با گشوده شدن چمانش ، چشمهای مادر از آرزوهاش بسته شد . روزها گذشت و دخترک بزرگ وبزرگتر شد ؛ آنقدر بزرگ شده بود که خود را در دورانها گم و غرق در حوادث زندگی بود و گذر زمان را حس نمیکرد . تا اینکه امروز آیینه کوچک جیبی اش را که همرا همیشگی اش بود و هرازگاهی در ان مینگریست در مقابل خود گرفت و درآن محو شد ، متوجه تغیراتی در وجودش شد ، در میان موهایش رگه هایی از سپیدی نمایان بود و گوشه های چشمانش را چروکهای ریزی در بر گرفته بودن ؛ در آنی از زمان تمام خاطرات گذشته اش از جلوی دیدگانش گذشت . تصویری را که در آیینه میدید هیچ شباهتی به آن خاطرات نداشت .
یاد شعری از اخوان ثالث افتادم ؛
خنده خورشید را هر روز صبح دانی چیست رمز؟
گوید از عمرت گذشت ای بی خبر شامی دگر
باورم نمیشد سی سال از عمرم را گذرانده باشم . سی دوحرف بیشتر نیست اما ۳۰ سال به طول انجامیده تا این دوحرف بهم برسن .
امشب هم مانند سالها پیش هوا سرد است و پاییزی ، اما جای برف را باران گرفته و در حال خودنمایی است .
همیشه پاییز را دوست داشتم و به آذر مهر ورزیدم .
اینک من در اولین شب آذر ، دخترکی شر و شور نه بلکه زنی در 1 سی 1 ام ؛ در حالی که پشت پنجره اتاقم به تماشای باران ایستاده ام ؛ وجودم را با فنجانی چای ، گرم میکنم ؛ با روزهای پر غفلت و جوانی دو دهه اول زندگی ام خداحافظی ؛ و به سی سالگی سلام میکنم . " تولدم مبارک "
برچسب:
نویسنده: مهتاب شریعتی